تبليغاتX
.................آرتاوریژ...............
 
.................آرتاوریژ...............

یادداشت های محمد پورعبداله فرشبافی
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 

یکی برایم اینگونه نوشت...

"هو"

ساعت دوبار زنگ می زند

امروز روز دوم آبان است

مادر ساعت هاست مدام می نالد

هنوز هیچ خبری از تو نیست

ناگهان مادر چه عاشفانه فریاد کشید

تو آمدی و پدر

خنده را زائید... .

در روزگاریکه کسی با کسی عکس یادگاری نمی گیرد... 

 

 



88/08/05-14:51 |   | محمد پورعبداله فرشبافی | گروه حرف ها |لینک به نوشته
20 اول

20 اول

دیروز روز اول دانشگاه بود...

...

سر کلاس که رسیدم روی بازوی صندلی یک ورقه بود... بی نام... مربوط به امتحان علوم سیاسی ... نمره اش ۲۰ بود....

نمیدانم این اولین ۲۰ من بود یا آخرین ۲۰ یک دانشجو که حالا دیگر نبود.... 

اين عكس تزئيني است

دانشگاه تهران



88/07/07-11:36 |   | محمد پورعبداله فرشبافی | گروه قصه ها |لینک به نوشته
ناتزارت شهر بي دفاع

ناتزارت شهر بي دفاع

 

1- روز - خارجي – درب نگهباني تلويزيون دولتي اسرائيل

نگهبانانِ اونيفورم پوشِِ تلويزيون از ورود مردي شيك پوش كه از كراوات و دستمال جيبش به خواننده ها مي ماند ؛ جلوگيري مي كنند. بعد از يك مصاحبه تلفني توسط نگهبانان مرد شيك پوش با احترام به درون راه مي يابد.

همه اين تصاوير را از دور در نماي لانگ شات و بدون صدا مي بينيم.

2- روز – خارجي -  خيابان شماره3 شهر ناتزارت

مردم بي دفاع فلسطين در حال زد و خورد با دژخيمان اسرائيلي هستند.مردم سنگ پرت مي كنند. اما ددمنشان رژيم صهيونيستي  جوابشان را با گلوله و گاز اشك آور مي دهند. برخي ماموران بر بالاي بامهاي خانه هاي مسلمان نشين در حال پرت ديشهاي ماهواره به خيابان هستند.

3- روز – داخلي – استوديوي 12 تلويزيون دولتي اسرائيل

بنيامين خواننده مشهور اسرائيلي همو كه در سكانس يك ديده ايم ؛ در حال ورود به استوديوست.مدير صحنه و دستيارش مبل قرمز رنگ دكور را رفو مي كنند. بنيامين با راهنمايي كسي روي مبل مي نشيند. دستيار تهيه به بنيامين نزديك مي شود .

دستيار تهيه : خيلي خوش اومدين  آقاي بنیامين . ظاهرابه خاطر ناآرامي هاي شهر  قراره برنامه با 10 دقيقه تاخير پخش بشه ولي مجري اعلام ميكنه كه برنامه زنده ست.

بنامين با لبخند اما گيج و منگ سر تكان ميدهد.

                دستيار تهيه ( ادامه ) : در ضمن خيلي شاد و بشاش  باشين. ترانه تون هم كه انخاب كرديم ميهنيه. پس خيلي با صلابت باشين.

صداي كارگردان از رژي به گوش مي رسد: مي ريم براي ضبط ... آماده ... 3 .... 2 .... 1

4 – روز – داخلي و خارجي - خيابان شماره3 شهر ناتزارت – ماشين بنيامين

بنيامين در حال رانندگي در خيابان است. خيابان نا آرام است . برخي جوانهاي مسلمان با چفيه بر صورت در داخل جوبها تردد مي كنند. صداي تير و فرياد در هم آميخته است.

بنيامين ال سي دي خودروي خود را كار مي اندازد . تصويرش پديدار ميشود. مجري عصر آرام و زيباي 28 ماه اوت را به زبان عبري تبريك  مي گويد و اعلام ميكند كه بنيامين خواننده نسل جوان همينك باماست و ترانه وطن هميشگي رااز او خواهيم شنيد.

بنيامين ال سي دي را خاموش مي كند و چون حواسش به آن است ، بشقاب ماهواره اي را كه از پشت بام خانه اي در مقابل ماشينش مي افتد نمي بيند.ترمز شديدي مي كند. ال سي دي  در اثر ترمز در جايش كج ميشود اما فعلا زمين نمي افتد.

سنگي از كنار خودروي بنيامين غران مي گذرد اما فعلا به ماشينش اصابت نميكند.

قطره ای آب بر گونه  بنیامین پدیدار میشود که معلوم نیست اشک اوست یا از ماشین آب پاش روی صورتش پاشیده است.


همه نامها  و مکانها تخیلی است.

 

 

 

 



88/05/01-13:43 |   | محمد پورعبداله فرشبافی | گروه قصه ها |لینک به نوشته
بچه داری

بچه داری

 

ما توي خانه مان يك بچه زر زروي همه چي خواه حرف نشنو داريم...
كه يك موقع هايي حسابي مي زند زير گريه و اعصاب برايمان نمي گذارد....
توي اين مواقع آقاجان فوري مي رود و چهار تا عروسك جغجغه دار بالاي سر اين بچه تخس نصب مي كند...
بچه كه صدايش را مي برد ، صداي عروسك ها روي نرو مان  مي رود...
همين موقعهاست كه آقاجان يكي يكي عروسكها را بي آنكه اين بچه زيادي باهوش بفهمد از تختش جدا مي كند و فقط يكيشان مي ماند كه جغجغه ندارد...
حالا ست كه مي توانيم چهار ساعتي كپه مرگمان را بگذاريم....

آقاجان می گوید بچه داری لم هایی دارد که شماها زودتان است بفهمید....

 




88/03/17-15:46 |   | محمد پورعبداله فرشبافی | گروه قصه ها |لینک به نوشته
مسعود شوتی

 

آقای ناظم گفت برای انتخاب مبصر یکی یه صفحه کاغذ در بیارید و اسم مسعود یا سعید رو توش بنویسین.... اسم هر کدوم بیشتر بود اون مبصرتونه.... در ضمن اسمهای دیگه ننویسن که بیخوده...

کاغذها را که شمردیم...۲۶ تا سعید بود ۲۶ تا مسعود... روی یکی از کاغذ ها هم نوشته بودند : شوتی!

مسعود که هروقت بچه ها شوتی صدایش می کردند قاط می زد ، دستش را برد بالا و گفت : آقا اجازه بعضیا منو شوتی صدام می کنن....

تا قبول کرد شوتی است ، با ۲۷ کاغذ شد مبصر بچه ها....


خبر تولید مستند ضلع آخر در خبر گزاری فارس

خبر تولید مستند ضلع آخر در خبرگزاری شبستان

خبر تولید مستند ضلع آخر در سایت رسمی عشرت شایق

خبر تولید مستند ضلع آخر در خبرگزاری ایسنا

خبر تولید مستند ضلع آخر در نیوز پرس

خبر تولید مستند ضلع آخر در سایت قطره



88/02/05-11:15 |   | محمد پورعبداله فرشبافی | گروه قصه ها |لینک به نوشته