خاطرات تاکسی

مدتها بود در این فکر بودم که بخشی از مطالب وبلاگم را به خاطرات تاکسی اختصاص دهم....دیده بودم سروش صحت چنین کاری را تجربه کرده.....
اوایل گفتم اگر تکراری است پس ناب نیست...
بعدها گفتم خوب من که سوار تاکسی هایی که صحت میشود که نمی شوم....
این بخش به طور آزمایشی افتتاح می شود!
۱۰۰۰ تومن آموزش و پرورش*

سوار شدم....مستقیم میدان ساعت...
چند ده متر پایین تر یکی گفت : ۱۰۰۰ تومن آموزش و پرورش
راننده نخواسته ترمز کرد .... از من خواست تا اگر ممکن است اول او را برسانیم و بعد خودش نوکر من هم هست!
مثل اغلب اوقات وقت داشتم و مهم نبود....
تا مسافر نزدیک ماشین شد راننده زیر لب اما طوری که من هم بفهمم گفت کاش نگه نمی داشتم....
سوار که شد آینه جلو را کمی کج کرد...
مردمسافر یکهو ـ شاید به مدد آینه بغل ـ گفت : شما آقای شمسی نیستین؟
راننده گفت : به به ! بالاخره شناختی ... خودم چیزی نگفتم که ببینم یادت موندم یا نه؟
مرد گفت : هنوز همان مدرسه نمونه مردمی تدریس می کنید؟
راننده گفت: نه ...ناظمم...نمونه دولتی شده الان ...
شما چه می کنید؟
هنوز مربی پرورشی هستید؟
ـ نه ...توی اداره در خدمتم....معاونت آموزش متوسطه....
به آموزش و پرورش رسیدیم....راننده ی ناظم جواب تعلل مسافر معاون را در دادن یا ندادن ۱۰۰۰ تومانی پس از پیاده شدن این طور داد:
آورده بودم پسر خاله مو برسونم....می رسونمش میام می بینمت.
هزاری رد و بدل نشد.
من پسرخاله آقای ناظم شده بودم.
* بر اساس واقعیت با اندکی چاشنی
** در این بخش منتظر کمکهای علی خیر خواه خواهم بود.