تبليغاتX
.................آرتاوریژ...............

.................آرتاوریژ...............

یادداشت های محمد پورعبداله فرشبافی

این بار

من پیرو عیسی شدم!

یک مار / کبوتر 

              

چون مار هوشیار و چون کبوتر ساده باش....

عیسی مسیح ـ سلام خدا بر او باد ـ

 


 - خدا کند پیامبری نیاید که بی خیال سادگی کبوترها شود....آنوقت من.....مار می شوم؟؟!!

دوستی گفت : گندم کمیاب است  .... کبوتر وجودت گرسنه میماند... . اما موش کثیف برای تکه تکه شدن فراوان شده....

                             

+ نوشته شده در  87/05/28ساعت 1:46  توسط محمد پورعبداله فرشبافی  | 

 

- پی او وی* یک جوانه

آنقدر خاک بر سرم ریختند که جوانه زدم...

 

*

 

 * پی او وی  در سینما به نمای نقطه نظر می گویند 

 

+ نوشته شده در  87/05/26ساعت 2:57  توسط محمد پورعبداله فرشبافی  | 

خاطرات تاکسی

Yellow Cab Taxi

مدتها بود در این فکر بودم که بخشی از مطالب وبلاگم را به خاطرات تاکسی اختصاص دهم....دیده بودم سروش صحت چنین کاری را تجربه کرده.....

اوایل گفتم اگر تکراری است پس ناب نیست...

بعدها گفتم خوب من که سوار تاکسی هایی که صحت میشود که نمی شوم....

این بخش به طور آزمایشی افتتاح می شود!


۱۰۰۰ تومن آموزش و پرورش*

 سوار شدم....مستقیم میدان ساعت...

چند ده متر پایین تر یکی گفت :  ۱۰۰۰ تومن آموزش و پرورش

راننده نخواسته ترمز کرد .... از من خواست تا اگر ممکن است اول او را  برسانیم  و بعد خودش نوکر من هم هست!

مثل اغلب اوقات وقت داشتم و مهم نبود....

تا مسافر نزدیک ماشین شد راننده زیر لب اما طوری که من هم بفهمم گفت کاش نگه نمی داشتم....

سوار که شد آینه جلو را کمی کج کرد...

مردمسافر یکهو ـ شاید به مدد آینه بغل ـ گفت : شما آقای شمسی نیستین؟

راننده گفت : به به ! بالاخره شناختی ... خودم چیزی نگفتم که ببینم یادت موندم یا نه؟

مرد گفت : هنوز همان مدرسه نمونه مردمی تدریس می کنید؟

راننده گفت: نه ...ناظمم...نمونه دولتی شده الان ...

شما چه می کنید؟

هنوز مربی پرورشی هستید؟

ـ نه ...توی اداره در خدمتم....معاونت آموزش متوسطه....

به آموزش و پرورش رسیدیم....راننده ی ناظم جواب تعلل مسافر معاون را در دادن یا ندادن ۱۰۰۰ تومانی پس از پیاده شدن این طور داد:

آورده بودم پسر خاله مو برسونم....می رسونمش میام می بینمت.

هزاری رد و بدل نشد.

من پسرخاله آقای ناظم شده بودم.

 

* بر اساس واقعیت با اندکی چاشنی

** در این بخش منتظر کمکهای علی خیر خواه خواهم بود.


 

+ نوشته شده در  87/05/21ساعت 0:1  توسط محمد پورعبداله فرشبافی  | 

+ نوشته شده در  87/05/18ساعت 14:15  توسط محمد پورعبداله فرشبافی 

جملات قصار

 

سلام....

این چند وقته که نبودم یک فیلم کوتاه به اسم " بدون عنوان "  را تهیه و کارگردانی کردم.... ویک فیلم سینمایی - تلویزیونی به اسم "شب سرباز" را مدیریت تولید....

*****

یکی از روزهایی که سر صحنه بودیم هادی سلیمانزاده صدابردارمان جمله کوتاهی گفت که خواهی نخواهی چسبید!

این جمله از نصرت رحمانی است...

مخاطب خاصی ندارد....

صرفا زیبایی جمله وسوسه ام کرد تا بر تارک آرتاوریژ بچسبانمش.

عکسی که می گذارم تزیینی است و شامل همه ابعاد خیانت نمی شود.

این روزها با هرکه دوست می شوم احساس میکنم آنقدر دوست بوده ایم که دیگر وقت خیانت است.

 

 

بهترین جمله قصاری که شنیده اید را به یاد دارید؟ می گویید؟


 

+ نوشته شده در  87/05/09ساعت 21:33  توسط محمد پورعبداله فرشبافی  |