سینه ریز
استاد عاشق زیبا روی ْ دختر شهر شده بود....
دخترک عاشقتر و لجام گسیخته تر.... آنقدر بی هوا که سینه ریز تابناک روی سینه خود را نپوشانیده، وارد منزلگه نزدیکترینِ شاگردان به استاد شده بود...
شما سالهاست در مریدی به استاد زانوی شاگردی در برابرش به زمین زده اید و او را بیشتر از هر کس دیگری می شناسید....چگونه آتش عشقمان را چون معشوقه ای لایق پر فروغتر کنم؟
این سئوال معشوقه ی سینه چاک از شاگردک استاد عاشق پیشه بود....
....معشوقه در پاسخ به اینکه در قبال این پرده گشایی شاگرد از اسرار وجودی مرشد چه چیز نصیب شاگرد خواهد شد هرچیزی را مجاز دانسته بود الا تنش که تنها و تنها شایسته مرشد بود....
شاگرد سینه ریز آویخته ی دخترک را طلب کرده بود و دخترک پشیمان از اینکه کاش آنرا نیز به همراه تن ظریفش در امان می داشت، قبول کرده بود....
دخترک دیگر نتوانسته بود بگوید که این سینه ریز متولد اولین معاشقه بین آن دو بوده و آن را چون صله ای در برابرشعری از جنس عشق از مرشد به یادگار گرفته است....
شاگرد اما از همه چیز آگاه بود....
او گردنبند را که در عوض افروخته کردن عشق مرشد و معشوقه دریافت داشته بود،جلدی به زرگرخانه ایثار رسانیده بود تا بهترین نگین های زمردین را بدان بیافزایند و در روز پاسداشت استاد تقدیم او نماید تا دوباره ، زیباتر و گرانبها تر دست معشوقه برسد....
اما همه رویاهای شاگرد آن دم نقش بر آب شده بود که استاد او را چند قدمی پایینتر از زرگرخانه ایثار با طناب داری از جنس نگاه به جرم خیانتِ نکرده به مکافات رسانیده بود....
به زعم استاد شاگرد سینه و سینه ریز را ربوده بود.....
پاورقی ۱ : برداشت آزاد از داستان گردنبند فاطمه دختر رسول اسلام که چندین نیکی بواسطه آن صورت پذیرفت و به صاحبش فاطمه برگشت!
پاورقی ۲ : از اینکه فرصت مطالعه وبلاگهایتان را ندارم طلب اعطای فرصت جبران می کنم....




است....
است...پلاکاردی مردم را متوجه می کند که برق مصرفی این جشن از شبکه سراسری برق نبوده و از طریق ژنراتور تامین میگردد....!!!!
از سوی دولت هستند.
حالا دیگر پیش روی کرده اند....
مندرس روی زمین افتاده....او تصادف نکرده....مردم میگویند مردی چند ضربه محکم به سر و صورت او وارد کرده است....
مال خود اوست....مرد به معتاد ها می زند...زن از وظایف مادرانگی ...آبروداری و لطافت وجودش / پوشاندن چهره را بر می گزیند....پلیس گذری خواهش مردم را والاتر از دستوریکه باید از مافوقش میداشت قلمداد نمیکند و راهش را می گیرد و می رود....
شاید دست و پا هایشان را بسته است....