ایستگاه تاکسی
چراغانی / پوشک / تیزر
شاید مطلب پرتی باشد اینی که می نویسم....خودم هم این روزها پرتم....جزء خاطرات تاکسی طبقه بندی اش خواهم کرد.شاید چون در ایستگاه تاکسی اتفاق افتاده
است....
قسمتی از شهر که در آن هستم چراغانی شده
است...پلاکاردی مردم را متوجه می کند که برق مصرفی این جشن از شبکه سراسری برق نبوده و از طریق ژنراتور تامین میگردد....!!!!
تقویم ها روز جهانی انتظار منجی را رقم زده اند... نیمه ماه قمری است...
ایستگاه تاکسی پر از مسافرانی است که محکوم به ترافیک اند و شبِ جشنی هیچ تاکسی ای آنها را سوار نمی کند....
برخی منتظر آتش بازی
از سوی دولت هستند.
تاکسی ها یا سوار نمی کنند یا منتظر یک عیدی اجباری از طرف مسافرینی هستند که تا نیمه خیابان
حالا دیگر پیش روی کرده اند....
یاد همین رانندگان در روز نهم و دهم اولین ماه قمری می افتم....در روزهای سیاه تقویم ها از مسافرانشان کرایه نمی گیرند...روی شیشه آنها کلمه احسان دیده میشود!!!
در فکر جامعه پسا مدرنمان هستم که عید و عزایش تعاریف خود را دارد متوجه صدایی می شوم.....
کمی آن طرف تر زنی با چادر سیاهی
مندرس روی زمین افتاده....او تصادف نکرده....مردم میگویند مردی چند ضربه محکم به سر و صورت او وارد کرده است....
نزدیکتر ها معلوم میشود آن مرد شوهر آن زن است....دختر بچه ای مات و مبهوت در کنار مادر پوشکهایی از مارک مشهوری در دست دارد....آنقدر کوچک است که میشود حدس زد پوشک ها
مال خود اوست....مرد به معتاد ها می زند...زن از وظایف مادرانگی ...آبروداری و لطافت وجودش / پوشاندن چهره را بر می گزیند....پلیس گذری خواهش مردم را والاتر از دستوریکه باید از مافوقش میداشت قلمداد نمیکند و راهش را می گیرد و می رود....
پوشک روی زمین افتاده است....
مردم نزدیک تر نمی روند...قانون
شاید دست و پا هایشان را بسته است....
اما گفته ها حاکی از آن است که چون زن میخواسته در تاکسی ای بنشیند که پیشتر مردی یک صندلی آنرا اشغال کرده / از طرف صاحبش دادگاه صحرایی شده است....
تاکسی گیرم نمی آید....پیاده گز می کنم....دارم به شب آن سه فکر می کنم....
یعنی تاکسی گیرشان می آید؟!؟!؟!
نکند پدر پول کافی برای خرید آن مارک خوب نداشته؟!؟!؟!
نکند مادر واقعا چشمش به مردان دیگر است؟!؟!؟!؟!
یاد تیزرهای شیک و پیکی که ازآن پوشک معروف از شبکه های مختلف دیده ام می افتم....
صدای انفجار های دولتی برای شادی به گوش میرسد....

